تمام سالهای بی شرف مُرد
خیال خنده را از روی لب بُرد
تمام ماه ها، خندیدو بگذشت
دلِ بیچاره را، رنجید و بگذشت
تمام روزها ،بد اختری کرد
به رویم یک نگاه سرسری کرد
نبارید قطره ی،ازحِس یاران
فقط من ماندم و،اندوهِ باران
خداماندست و من، با این دل شور
دوچشمک دورتر،ازوحشت گور
وعزراییل حیران است اینجا
هزاروچندرقم جان است اینجا
کسی روح خدا دارد همیشه
دیگر؛این ادعا دارد همیشه
نکیرومنکرهم، آنجا نشسته
به دست قهرشان، الماس بسته
نگاه رحمت ازقاش زمانه
به روی باور دل کرده خانه
که شاید روزنی را، بازسازد
نگاه وباورم، دمساز سازد
1392/11/14
برچسب:
نویسنده: اشکان رضوانی