دل درون سینه پرپر گشته، پُر از درد شد
بوسه زد بر قاش بی پروای دست روزگار
شاخه پر بار خوشی بود؛ اما گرد شد
گرم فردای پراز امید! ناگه پرشکست
گشت بی بال ازجفا، بیچاره ماندوسردشد
باغ سرخ خنده می بارید روی گونه ام
پاییزی سرسخت دَر زد، خنده بیخی زردشد
خیلی بی شرمیست حسم را چنین گردن زَنَد
با همین بازی دلِ خوبم "سک ولگرد" شد
1393/4/3
برچسب:
نویسنده: اشکان رضوانی